عید نوروز به شما و خانواده محترمتان مبارک باد
دلم شیدایی خال ابالفضل مثال سایه دنبال ابالفضل
گمان دارم که مهدی خواهد آمد اگر سالی شود سال ابالفضل
جهت مشاهده عکس با سایز اصلی روی آن کلیک کنید
پیامبر بعد از معراج دیگر نخندید
پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم در سال سوم هجرت به معراج رفتند، در قرآن کریم هم به این مسئله اشاره شده است: «سُبْحَانَ الَّذِی أَسْرَى بِعَبْدِهِ لَیْلاً مِّنَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ إِلَى الْمَسْجِدِ الأَقْصَى الَّذِی بَارَكْنَا حَوْلَهُ لِنُرِیَهُ مِنْ آیَاتِنَا إِنَّهُ هُوَ السَّمِیعُ البَصِیرُ»
حضرت در معراج بهشت و جهنم را مشاهده فرمودند و 20 سال هم پس از معراج زنده بودند ولی مورخین نوشته اند: پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و سلم در طول مدت این 20 سال اصلاً نخندیدند ( با اینکه خنده ایشان فقط در حدّ لبخند بوده است) مثلاً فرض کنید خدای ناکرده یک نفر فرزند خود را از دست داده است، اگر قصه خنده داری برای او بازگو کنند می خندد اما از قلبش نیست و این لبهای اوست که خنده ای می کند، خنده پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم نیز چنین بوده است. دلیل این حالت حضرت، معراج ایشان بوده زیرا در معراج بهشت را از نزدیک دیدند و در آن گردش کردند، انسان وقتی به شهر دیگری سفر کند از آن شهر دیدن می کند و تمامی نقاط آن شهر را مشاهده می نماید، خداوند متعال می فرماید: ما پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم را به معراج بردیم تا بعضی از آیات و نشانه های خود به او نشان دهیم: «لِنُرِیَهُ مِنْ آیَاتِنَا »
سئوال اینجاست که چرا پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم از آن زمان به بعد هرگز نخندیدند؟ چون در معراج جهنم را دیدند، با اینکه خداوند متعال به پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: شما اهل جهنم نیستید ولی با این حال (فقط به مجرد مشاهده کردن جهنم) حضرت پس از معراج تا آخر عمر مبارک خود ( 20 سال ) نخندیدند!
برای اینکه این حالت پیامبر را درک کنید، فرض کنید شما در خانه خود هستید و خدای ناکرده، شخصی را در همسایگی شما شکنجه دهند، شما چقدر متأثّر می شوید؟! با اینکه شما اطمینان دارید که این شکنجه به شما مربوط نیست و شما در امان هستید. این معنای تقوی است، یعنی انسان همیشه از خدا بترسد: چشم، گوش، دهان، دست و پا و خلاصه تمام اعضا و جوارح انسان! شخصی که مرتکب خلافی شود مثلاً دروغ بگوید، معلوم می شود از خدا نمی ترسد، انسان باید همیشه تقوی را به یاد داشته باشد.تقوی فقط به آخرت مربوط نیست بلکه در دنیا هم به نفع انسان است، شما کلفتی به خانه می آورید یا همسر شما شاگردی به مغازه می آورد اگر این شخص دزد باشد قبول می کنید؟ مسلماً خیر.
دست، پا، گوش و چشم انسان باید اینگونه باشد، یعنی بداند همیشه تحت نظر خداوند متعال است.
برگرفته از گفته های آیت الله العظمی سید محمد شیرازی
از آخرین لبخند شهید "عباس كریمی" 24 سال می گذرد
"عباس كریمی" در سال 1336در قهرود كاشان دیده به جهان گشود.
دوران ابتدایی را در این روستا به پایان رسانیدو وارد هنرستان شد. بعد از اخذ دیپلم در رشته نساجی، به سربازی رفت.
دوران خدمت وظیفه او با مبارزات انقلابی امت اسلامی ایران همزمان بود. با وجود خفقان شدید حاكم بر مراكز نظامی، اعلامیههای حضرت امام خمینی(ره) را مخفیانه به پادگان عباس آباد تهران منتقل و آنها را پخش میكرد.
پس از فرمان حضرت امام خمینی(ره)، خدمت سربازی خود را رها نمود و با پیوستن به صف مبارزین در راه پیروزی انقلاب شكوهمند اسلامی فعالیت كرد و در جریان تشریف فرمایی حضرت امام(ره) نیز جزو نیروهای انتظامی كمیته استقبال بود.
در بهار سال 1358 به هنگام تاسیس سپاه پاسداران كاشان با احساس تكلیف، به عضویت سپاه درآمد و در قسمت اطلاعات مشغول به خدمت شد.
در تابستان سال 1359 داوطلبانه برای مبارزه با ضدانقلاب عازم كردستان شد و در سپاه پیرانشهر با واحد اطلاعات – عملیات همكاری كرد.
پس از مدت كوتاهی، به واسطه بروز رشادت و دقت عمل، به عنوان مسئول اطلاعات – عملیات این سپاه معرفی گردید. از جمله فعالیتهای "كریمی " در منطقه خونرنگ كردستان،انجام شناسایی عملیات و آزادسازی منطقه دزلی و ... بود كه توسط نیروهای تحت امر و با هدایت او صورت گرفت.
وی بعدها همراه سردار جاویدالاثر برادر متوسلیان و شهید چراغی به جبهه های جنوب عزیمت كرده و به عنوان مسئول اطلاعات – عملیات تیپ محمد رسول الله(ص) به فعالیت خود ادامه داد.
"عباس كریمی" در روز پنج شنبه 23 اسفند سال 1363 در حالی كه آخرین دستور ابلاغی از جانب قرارگاه را در عملیات بدر (منطقه شرق دجله و شمال القرنه) اجرا می كرد (و لبخندی متین بر لب داشت) بر اثر اصابت تركش خمپاره به ناحیه سرش مجروح شد و جان را به معشوق تسلیم نمود .
"روحش شاد و یادش همیشه سبز"
معرفی كتاب با موضوع زندگی شهید "عباس كریمی"
"مردی با چفیه سفید" بر اساس زندگی و خاطرات شهید "عباس كریمی " عنوان هفتمین جلد از سری كتب قصه فرماندهان به قلم عباس فكور، از تولیدات انتشارت سوره مهر است كه چندی پیش به همت نشر شاهد به چاپ ششم رسید.
"مقدمه"،"ماجرای یك دوست"،"سرباز انقلاب"،"فتح،بدون جنگ"،"كمین در كمین"،"مردی با چفیه سفید"،
"خلبانی كه می خواست اسیر باشد"،بسیجی تازه وارد" و "طلوع در شرق دجله" از عناوین به چاپ رسیده در این كتاب هستند.
در قسمت "مقدمه " این كتاب چنین آمده است:"مرد كنار ضریح زانو زدواشك از چشمانش سرازیر شد.
اول سفارش دیگران را به حضرت گفت؛ آن وقت آرزوی خودش وهمسرش.
«یا حضرت عباس علیه السلام ! نگذار این یكی هم مثل بچه های قبلی بمیرد».
دوباره بغض راه گلویش را بست ودر همان حال سرش را به ضریح گذاشت و............"
"مردی با چفیه سفید"، با شمارگان 6000 نسخه، در 78 صفحه، قطع پالتویی، با قیمت 500 تومان، توسط نشر شاهد به چاپ ششم رسیده است.
منبع: نوید شاهد
فاجعه بمباران شیمیایی حلبچه
برای دیدن تصاویر در ابعاد بزرگتر بر روی آنها کلیک کنید
از زبان یکی از رزمندگان حاضر در صحنه
بمباران شیمیایی شهر کردنشین حلبچه از سوی هواپیمایی عراقی، یکی از حوادث حزنانگیز جنگ ایران و عراق بود. طبق آمار رسمی، در این اقدام، بیش از پنجهزار غیرنظامی بیگناه که بخش عمده آنها زنان و کودکان بودند، به شهادت رسیدند. سند زیر خاطرات یکی از رزمندگان قرارگاه قدس است که خود شاهد واقعه بوده است و برای آشنایی خوانندگان محترم با ابعاد فاجعه بار این اقدام جنایتکارانه ارتش عراق درج میشود.
یکبار دیگر از جاده شنی و باریکی که به حلبچه میرسد، به شهر وارد میشوم و با عجله خود را به محلهای که ساعتی پیش بمباران شده است، میرسانم. در آغاز که شهر تصرف شده بود، وضع عادی بود، مردم با شور و شوق به پیشواز رزمندگان اسلام میآمدند و به ما کمک میکردند تا سربازان عراقی را که در خانههایشان پنهان شده بودند، به اسارت بگیریم و احتمال آنکه وضع بدین صورت در آید، کم بود. گزارشهای فراریان به فرماندهان رده بالای عراقی و اطلاع صدام از نحوه برخورد امت مسلمان حلبچه باعث شد تا وحشیانهترین اعمال غیرانسانی علیه مردمی بیدفاع انجام شود. نخست، بمباران با راکتهای جنگی و سپس به صورت شیمیایی و... بود. حالا به میان عده زیادی از زنان و کودکان رسیدهام. شاید از میان هر ده نفر یک مرد یا پیرمرد دیده میشود که آن هم نمیداند چه کار کند. در اداره محله، چند شهید را مشاهده میکنم و از ترس شیمیایی شدن به سرعت خود را به مردم میرسانم. آنها با دیدن من به طرفم میآیند. عده آنها به صد نفر میرسد و نمیتوانم همه آنها را با خود ببرم، تصمیم میگیرم حدود بیست نفر از زنان و بچههایی را که شیمیایی شدهاند، سوار کنم. آنها خود را پشت وانتی که دو برابر ظرفیت خود را تحمل کرده است، جای میدهند.
به سرعت حرکت میکنم تا بیش از این در منطقه آلوده نمانیم وضعیت بسیار نامناسب است. از میان دود، آتش و گرد وغباری که از خانهها به آسمان میرود، عبور میکنم. در این هنگام، یکبار دیگر، قسمتی از شهر بمباران میشود. مسیر خود را تغییر میدهم و از راهی که با آن آشنایی ندارم، بالاخره، به جاده شنی قبلی میرسم. از آینه، چهرههای وحشتزده و گریان زنانی را که نمیدانند شوهرانشان در کدام سوی شهر در دام بمباران افتادهاند و دختر بچههای معصومی که مرا به یاد بچههایی که در شهرهای خودمان بمباران شدهاند، میاندازد در عقب وانت میبینم. در این هنگام، مجددا شهر بمباران میشود. با ندیدن هیچگونه انفجاری متوجه میشوم که بمباران شیمیایی است؛ نبابراین، به سرعت خود را از صحنه دور میکنم. در چهره رزمندگانی که در گوشه و کنار مشغول نجات مردماند، هیچ ترسی دیده نمیشود. انسان خجالت میکشد در مقابل این مردم بیپناه، ماسک بزند. سه نفری که کنار من نشستهاند، گریه میکنند و چشمان آنها دیگر جایی را نمیبیند. از میان دستاندازها به سرعت میگذرم. حرکت ماشین، زنها و بچهها را اذیت میکند، به کنار رود کوچکی که از کنار شهر میگذرد، میرسم. عدهای از مردم صورتهای خود را با آب میشویند تا آسیب کمتری ببینند، به سرعت از آنجا میگذرم. با فاصله گرفتن از شهر، اطلاع ما از اوضاع داخلی آن کمتر میشود. هر بار که از آینه به مسافران نگاه میکنم، به شدت ناراحت میشوم. آنها قربانیان ظلم و ستم جرثومههای فساد و شیطانهای کثیف این دوره از تاریخاند. احساس میکنم با آنها خیلی مأنوسم. بهصورت ورم کرده دختر بچههایی که کنارم کز کردهاند، نگاه میکنم. بیاختیار اشکم سرازیر میشود. در نخستین سربالایی، اتومبیل از حرکت باز میایستد، چند بار، پایم را روی پدال گاز فشار میدهم، اتومبیل آرام آرام حرکت میکند و مجددا از حرکت باز میایستد. به چهره مسافران نگران خیره میشوم و دوباره تلاش میکنم، هر بار با شنیدن صدای انفجار دیگری ترسمان بیشتر میشود. زیر لب دعا میکنم. بیشتر برای همراهانم نگرانم، دلم میخواهد آنها را به اولین محل امن برسانم و برگردم و بعد تا حد امکان دیگران را نجات دهم.
صدای آشنایی را میشنوم، خوب گوش میدهم، دلم یکباره میلرزد، قلبم از جا کنده میشود، صدا از جانب آنهاست، پشت اتومبیل را نگاه میکنم، درست دیدهام، شعار لااله الاالله سر دادهاند، زنان در حال تحمل بزرگتر رنج روحی با جسمی شیمیایی شده و چشمانی که دیگر توان دیدن این طبیعت زیبا را ندارند، لااله الاالله میگویند، با آنها همراه میشوم، بغض گلویم را فرو میخورم، شعب ابوطالب، خواهران شهیدمان در 17 شهریور و شهادتهای مظلومانه در خیابانهای مکه در نظرم تداعی میشود، احساس میکنم خواب میبینم، اما نه درست دیدهام.
با شنیدن شعار زیبا و دلنشین آنها، به کوششم میافزایم. اتومبیل دوباره حرکت میکند، «لااله الاالله»، فریاد آنها بوی خون، بوی کربلا میدهد، میخواهم فریاد بزنم، دلم میخواهد به قله بالامبو بروم و فریاد بزنم و به مردم بگویم که این مردم چه حماسهای آفریدند، احساس میکنم که ظرفیت دیدن این همه عظمت و زیبایی و خروش روحهای بزرگ را ندارم، خودم را کنترل میکنم، اما بعد، بغض گلویم میترکد و زیر لب با آنها هم صدا میشوم. این افکار مانند برق از ذهنم میگذرد که مرزها بسته است، اینها هنوز امام ما را ندیدهاند، ما که ساعتی بیشتر نیست به آنها رسیدهایم، پس چرا شعار آنها با ما مشترک است، حجاب آنها را با مردم آشنای شهر خودمان مقایسه میکنم، مثل این که خود آنها هستند، با مشتهای گره کرده، شعار سر میدهند، پس اینهمه مصیبت در کجای وجود اینها جای گرفته است. احساس کوچکی میکنم! من همیشه در میان شهرهای جنگ زده ایران نسبت به بستان حساس بودهام و یاد مظلومیت اسیران ما که به شهادتشان انجامید، رنجم میدهد. اکنون، احساس میکنم که حلبچه نیز آنجاست، مردم مشترکی دارد، روح مشترک و شعار مشترک، آیا کسی هست بداند که چه میگذرد؟
برای دیدن تصاویر در ابعاد بزرگتر بر روی آنها کلیک کنید
به دامنه ارتفاع بلند بالامبو که مشرف به حلبچه، است میرسم و میهمانان جمهوری اسلامی را کنار بچههای اورژانس پیاده میکنم. در حالی که دلم را جا گذاشتهام، به سرعت باز میگردم، این بار مسیر را بهتر بلدم. از کنار ساختمان بزرگی که عکس صدام روی دیوار آن به چشم میخورد، میگذرم، مردی بر سر زنان مرا به کمک میطلبد، منطقه کاملاً آرام است. برای کمک به او تردید میکنم، بالاخره تصمیم میگیرم، به محل قبلی که مردم بیشتری در آن جمع شدهاند، بروم. به سرعت، از میان آهنهای خم شده ساختمانها میگذرم. در بازار اصلی شهر هیچ نظمی دیده نمیشود. موج انفجار راکتهای جنگی هواپیماهای بعثی، دربهای پلیتی مغازهها را میان خیابان ریخته است. سعی میکنم طوری عبور کنم که ماشین پنچر نشود. به آخر شهر میرسم و به سرعت به محلهای وارد میشوم که مردم در آن جمعاند، ماشین را در یک سه راهی نگه میدارم و پایین میآیم، غمانگیزترین صحنههای طول عمرم را میبینم. اکنون، هیچکس زنده نیست. همه شهید شدهاند، در کنار آنها میرسم و خم میشوم و به چهره معصوم کودکان شیرخوار نگاه میکنم، رزمندهای شیشه شیری را از روی زمین برمیدارد و در کنار کودک شهید قرار میدهد، راست میایستم و تا انتهای کوچه را مینگرم. یکباره از زبانم جاری میشود؛ «باز این چه شورش است که در خلق عالم است». خدای من همه شهید شدهاند. آنها که شعارشان با ما مشترک بود و تا لحظهای پیش فرزندان خود را در آغوش میفشردند، مادری را میبینم که کودک شیرخواره خود را در آغوش گرفته و هر دو شهید شدهاند، چهرهها معصوم و حجاب مادر از هر چیز دیگری کاملتر است. از میان صدها شهید که بیشترشان زنان و کودکان معصوماند، میگذرم. پاهایم میلرزد. نگاهم به پرچم سرخی میافتد که کلمه ثارالله آن یادآور شهادت اباعبدالله علیهالسلام است و صحنه کربلا را تداعی میکند. میهمانان جمهوری اسلامی را ناجوانمردانه کشتهاند، سخن رسول خدا به یادم میآید که: «اسلام مظلوم آمد، مظلوم خواهد ماند و مظلوم باز خواهد گشت». به چهره کودکان خیره میشوم. زیبا و نورانی خفتهاند. تعدادی از آنها مانند عروسکهای زیبای بازی بچهها هستند. همیشه چهره مرده، ترسآور و تحمل ناپذیر است؛ زیرا، روح ما با آن بیگانه میباشد، اما اینها که لبیکگویان فریاد هل من ناصر ینصرنی فرزند فاطمه زهرا هستند، چه زیبا به لقاء حضرت دوست رسیدهاند. برای توصیف هر یک از آنها و صحنه شهادتشان یک کتاب کم است. در شهادت مظلومانه آنها گریه کنان خانهها را میگردم. به هر خانهای که وارد میشوم، میبینم که همه شهید شدهاند. چشمانم سیاهی میرود و صحنههای شهادت مردم مسلمان حلبچه برایم تحمل ناپذیر میشود، دورنمای انقلاب اسلامی عراق را در نظرم مجسم میکنم و مسئولیت سنگین آنهایی که میخواهند مسئولیت این است را بر عهده گیرند، با خود میگویم: «بشیر کجاست تا مصیبت این روحهای بزرگ را باز گوید».
منطقه عملیاتی حلبچه
28/12/1366
منبع:مرکز مطالعات و تحقیقات جنگ
چهارشنبه سوری آیینی تماما ایرانی نیست!
برای دیدن تصاویر در ابعاد بزرگتر بر روی آنها کلیک کنید
برای دیدن تصاویر در ابعاد بزرگتر بر روی آنها کلیک کنید
برای دیدن تصاویر در ابعاد بزرگتر بر روی آنها کلیک کنید
در آخرین سه شنبه هر سال مراسمی به نام چهارشنبه سوری برگزار می شود. معمولا در توصیف این جشن گفته می شود که رسمی است کهن که به ایران باستان باز می گردد اما در این مقاله
بخشی از این ادعا زیر سوال می رود. به نکات زیر توجه کنید:
1- در آیین زرتشت و ایران کهن چهارشنبه نبوده است!
علت اینکه چهارشنبه سوری در ایران کهن و آیین زرتشت نبوده، بسیار ساده است چون در تقویم باستانی ایرانیان اصلا چهارشنبه و ایام هفته وجود نداشته است. تقویم ایران باستان شامل دوازده ماه سی روزه بوده و در سال كبیسه پنج روز به سال اضافه می كردند. هر کدام از روزهای ماه را نیز به نام یکی از فرشتگان نامگذاری کرده بودند. بنابراین اصلا چهارشنبه ای وجود نداشته و اساسا تقسیم بندی روزهای ماه به هفته به بعد از ورود اسلام به ایران باز می گردد.
2- در ایران شب سوری بوده است:
در كتاب تاریخ بخارا اشاره شده كه منصور بن نوح از شاهان سامانی در نیمه اول سده چهارم هجری جشنی را برگزار می كند كه موجب آتش سوزی در قصر او نیز می شود:
«..... و چون امیر سدید منصور بن نوح به ملك بنشست اندر ماه شوال سال سیصد و پنجاه به جوی مولیان، فرمود تا آن سرای ها را دیگر بار عمارت كردند و هر چه هلاك و ضایع شده بود بهتر از آن به حاصل كردند. آن گاه امیر سدید به سرای بنشست و هنوز سال تمام نشده بود كه چون شب سوری چنانكه عادت قدیم است، آتشی عظیم افروختند. پاره ای آتش به جست و سقف سرای در گرفت و دیگر باره جمله سرای بسوخت و امیر سدید هم در شب به جوی مولیان رفت .....»(تاریخ بخارا – تالیف ابوبكر محمد بن جعفر نرشخی به نقل از عصر ایران)
آنچه از این بخش برداشت می شود این است كه بطور یقین این جشن در 350 هجری و در ماه شوال كه مصادف با پایان سال شمسی بوده توسط یكی از شاهان سامانی در بخارا و جوی مولیان برگزار شده است و آنجا كه نگارنده به «عادت قدیم است» اشاره می كند مشخص می شود كه این جشن از سالها و بلكه سده های پیش در ایران رایج بوده است. اما هیچ اشاره ای به روز آن نشده، یعنی شب چهار شنبه سوری.
بنابراین چهارشنبه سوری ملقمه ای است از آیین "جشن سور" ایرانیان باستان + نحوست چهارشنبه در نزد اعراب + ترقه بازی چینی ها
3-چهارشنبه برای اعراب نحس بوده است:
در روزشماری قدیم اعراب، چهار شنبه روز منحوس و نا مباركی شمرده می شده است. لذا سعی می کردند شب چهار شنبه را كه نحس و نا مبارك بوده را با جشن و سرور بگذرانند و در آن شب و روز دست از خرید و فروش و كسب و كار بكشند چرا كه اعتقاد داشتند به دلیل نحسی چهار شنبه هر معامله و كسبی كه در آن شب و روز نیز انجام شود نامبارك خواهد بود، جاحظ در تالیف خود به چهار شنبه یا یوم الرباع اشاره میكند و میگوید: « وَ الاِربَعاء یَوم ضنك و نَحس »(به نقل از عصر ایران)
همچنین منوچهری دامغانی نیز در یكی از اشعار خود به نحسی این روز اشاره كرده و گفته :
چهار شنبه كه روز بلاست باده بخور بسا تكین می خور تا به عافیت گذرد
4- زرتشتیان آتش را نمی پرستند:
بر اساس تعلیمات زرتشت آتش یكی از مخلوقات اهورا مزدا می باشد و بر خلاف یك تصور نابجا تقدیس آتش نه به دلیل پرستش آن كه در واقع نوعی نشانه و اثر از روشنایی و حقیقت اهورا مزدا می باشد و نقشی كنایه ای دارد. چنانچه فردوسی می گوید:
نگویی كه آتش پرستان بَدند پرستندگان پاك یزدان بُدند
5-ترقه بازی رسم چینی ها بوده است:
سور در لغات به معنای جشن و سرور است. اما آنچه که امروزه به عنوان چهارشنبه سوری برگذار می شود و از انواع ترقه ها و وسایل خطرناک آتش بازی استفاده می شود به هیچ وجه به سور و جشن ارتباطی ندارد و با رسوم کهن ایرانی هم نسبتی ندارد. گزارشهای تاریخی قبل از میلاد مسیح نشان می دهد که ترقه بازی رسم چینی ها بوده که با ورود غربی ها به این معادله انواع وسایل ترقه بازی به شیوه نوین که ازجذابیت و البته مخاطرات بیشتری برخوردار هستند ساخته شده است. این بخش نیز امروزه به چهارشنبه سوری اضافه شده است.
بنابراین چهارشنبه سوری ملقمه ای است از آیین "جشن سور" ایرانیان باستان + نحوست چهارشنبه در نزد اعراب + ترقه بازی چینی ها و در واقع آنچه که امروزه در عمل از چهارشنبه سوری دیده می شود بیشتر چهارشنبه سوزی است تا چهارشنبه سوری.
جدیدترین فتوای خاخامهای یهودی

خاخام های یهودی ضد صهیونیسم و مخالف اشغال سرزمین فلسطین توسط رژیم اسرائیل، پوشیدن لباس ارتش رژیم صهیونیستی را شرعا حرام اعلام كردند.
به نقل از فارس، روزنامه واكیت تركیه با درج این خبر نوشت خاخام های یهودیان نتوری كارتا كه به مخالفت با فلسفه صهیونیسم و اشغال سرزمین فلسطین توسط این رژیم معروف هستند، طی فتوایی از پیروان خود دعوت كردند اونیفورم ها و سایر نمادهای نیروهای پلیس و سربازان ارتش این رژیم را نپوشند. خاخام های یهودی با تاكید بر حرام بودن پوشیدن این گونه لباس های متعلق به رژیم صهیونیستی از لحاظ شرعی، این مطلب را با انتشار بروشورهای متعدد به اطلاع پیروان خود رساندند.
از پیروان خود دعوت كردند اونیفورم ها و سایر نمادهای نیروهای پلیس و سربازان ارتش این رژیم را نپوشند
در سرزمینهای اشغالی بیش از پانصد خانوار یهودی نتوری كارتا زندگی می كنند. این جماعت با رد رژیمی به نام اسرائیل در انتخابات برگزار شده در سرزمین های اشغالی نیز شركت نكرده و از اعزام فرزندان خود به مدارس دولتی و خدمت در ارتش صهیونیستی نیز خودداری میكنند.
اللهم عجل لویک الفرج و النصر
دردودل دختر شهید محمد ناصر ناصری به پدر شهیدش
سنگ صبور امام
حجت الاسلام والمسلمين حاج سيد احمد خميني در 24 اسفند 1324ش در شهر قم، در بيت رفيع فقاهت و مرجعيت شيعه ديده به جهان گشود. پدر والامقامش مرجع و رهبر مسلمانان جهان آيت الله العظمي امام خميني و مادر مکرمه اش حاجيه خانم ثقفي است. حاج سيد احمد پس از گذراندن تحصيلات دبيرستاني به اقتضاي شوق فطري و سيره خانوادگي به تحصيل علوم ديني روي آورد. وي دروس عالي خويش را نزد اساتيد بنام حوزه علميه قم چون حضرات آيات: حاج شيخ مرتضي حائري يزدي، حاج سيد محمدباقر سلطاني طباطبايي و حاج سيد موسي شبيري زنجاني فرا گرفت. هنگامي که پدر و برادرش تبعيد شدند او وظيفه داشت تا مشعل مبارزه را در کانون قيام روشن نگه دارد. وي در اواخر سال 1344 به همراه يکي از دوستان مخفيانه از طريق آبادان به نجف اشرف رفت. و پس از پنج ماه اقامت در نجف به ايران بازگشت و هنگام مراجعت در مرز خسروي به وسيله ساواک دستگير و پس از مدتي آزاد و به قم مراجعت کرد. در پايان سال 1345 دوباره براي اطلاع رساني به پدر بزرگوارش از اوضاع ايران از طريق خرمشهر به عراق رفت و در همين سفر به کسوت روحانيان درآمد و پس از مدتي به ايران بازگشت؛ اما هنگام مراجعت براي دومين بار دستگير شد و بعد از بازجويي و مدتي حبس در زندان قزل قلعه در تاريخ 24/5/1346 از زندان آزاد شد.
حاج سيد احمد در سالهاي تبعيد حضرت امام وظيفه سنگين ارتباط بين مردم و امام را برقرار مي کرد
حاج سيد احمد در سالهاي تبعيد حضرت امام وظيفه سنگين ارتباط بين مردم و امام را برقرار مي کرد. اخبار داخل کشور را به حضرت امام و اطلاعيه ها و پيامهاي حضرت امام را به انقلابيون منتقل مي کرد. حجت الاسلام والمسلمين سيد محمد هاشمي مي گويد « هرگونه اطلاعيه و يا پيام که در خارج از کشور به مناسبتهاي خاصي از حضرت امام صادر مي شد، در تکثير و توزيع بين نيروهاي انقلابي، نقش فرزند گرانقدرشان تعيين کننده بود. به ياد دارم در آن زمان خانه محقري را در يکي از محله هاي دور افتاده قم تهيه کرده بودند و با امکانات بسيار کم به تکثير و توزيع بيانيه هاي حضرت امام اقدام مي نمودند. طبيعتاً در آن شرايط با توجه به حساسيت ساواک و شاه اين کار بسيار خطرناک بود ولي در عين حال بدون هيچ گونه ترس و واهمه اي، شخص ايشان مسئوليت اين وظيفه را به دوش داشتند». در سالهاي تبعيد حضرت امام، حاج سيد احمد نقش مهمي در صيانت از دفتر حضرت امام به عهده داشتند و به امور رسيدگي مي کردند. حضرت امام در نامه مورخ 6/8/1349 ش مي نويسند « اما راجع به شهريه که نوشته ايد زياد شود، از جهاتي صلاح نيست. اولاً به طوري که اخيراً مشاهد است معلوم نيست وجوه به اينجانب برسد دست و دسته هاي مختلفي شايد در کار باشد که نگذارند برسد. بنابراين زياد نمودن صحيح نيست و ثانياً ممکن است بخواهيد زياد کنيد صداها بيشتر شود و دستگاه را به هر نحو است وادار به مخالفت با اصل کنند بنابراين احتياط در اين است که عجالتاً همين نحو که هست باشد عجله نکنيد تا ببينم چه مي شود. راجع به بيروني من نمي توانم هر روز دخالتي کنم. شما خودتان هر نحو صلاح مي دانيد عمل کنيد و خيلي مقيد نباشيد. آمدن و رفتن اصحاب يا اشخاص مهم نيست در هر صورت هر طور صـلاح مي دانيد ممکن است با حضرت آقاي سلطاني هم در اين امور مشورت کنيد هر طور صلاح است عمل کنيد».

حاج سيد احمد در سال 1365ش مخفيانه عازم نجف اشرف شد و با رحلت برادر بزرگوارش مرحوم آيت الله حاج آقا مصطفي خميني رابط بين امام و ساير مراکز مبارزاتي بود. با مبارزات مردم مسلمان ايران به رهبري حضرت امام خميني، وي بسان يار و ياور پدر هماره در کنارش بود و لحظه اي از رهبر جدا نشد. پس از پيروزي انقلاب اسلامي، به عنوان رئيس دفتر امام بخشي از مسئوليتهاي خطير ايشان را برعهده گرفت و در خلال اين مدت از ايفاي وظايف محوله به خوبي برآمد و کوچکترين نقطة ضعفي از او ديده نشد. حضرت امام خميني (قدس سره) پس از پيروزي انقلاب و تشکيل دولت و ديگر نهادها نقش پدرانه براي همه گروهها داشتند و گروهها با سليقه هاي مختلف خود را از انقلاب جدا نمي دانستند، در تنظيم اين رابطه حاج سيد احمد نقش بسزايي داشتند. حجت الاسلام والمسليمن موسوي خوئينيها مي گويد « با اطمينان مي توانم بگويم که حتي من خودم که رابطه صميمي بيش از دو برادر هم با حاج احمد آقا داشتم، ايشان اصلاً بين من و فرد ديگري که از لحاظ گرايشات سياسي نقطه مقابل من بود، در تنظيم رابطه ما با امام فرقي نمي گذاشت و چه بسا من مي رنجيدم، مثلاً اگر ملاقات مي خواستند سعي نمي کرد يک گروه بيشتر وقت ملاقات بگيرند يا از يک گروه پيش امام زياد تعريف کند تا توجه امام را به آنها بيشتر کند. و دقيقاً خلاف آن چيزي که معتقد بود انجام مي داد». پس از ارتحال اندوهبار حضرت امام به عضويت مجلس خبرگان رهبري و نمايندگي مقام معظم رهبري در شوراي عالي امنيت ملي کشور برگزيده شد و توليت « موسسه نشر و تنظيم آثار امام خميني » را برعهده گرفت و بسياري از کتابها و نوشتارهاي امام را به زيبايي منتشر نمود و همزمان به تحصيل فلسفه اسلامي پرداخت. در اين سالها حاج سيد احمد منصب دولتي نپذيرفت. حجت الاسلام والمسلمين محمد شريعتـــــي مي گويد « ازخود حاج احمد آقا و بعضي از دوستان شنيدم که بعد از رحلت حضرت امام مقام معظم رهبري، حضرت آيت الله خامنه اي و حضرت آيت الله هاشمي رفسنجاني رياست محترم جمهوري، همواره به مرحوم حاج احمد آقا اصرار داشتند که ايشان به مجلس شوراي اسلامي بروند و رياست مجلس شوراي اسلامي را به عهده بگيرند ولي ايشان به هيچ عنوان قبول نکردند و اين عليرغم آن بود که ايشان شايستگيهاي فراواني براي احراز پستهاي مختلف داشت». سرانجام آن مرحوم پس از عمري تلاش و کوشش در راه پيشبرد اهداف اسلام و نظام اسلامي، پس از يک بيماري در 49 سالگي در سال 1373 بدرود حيات گفت.
منبع: موسسه مطالعات تاريخ معاصر ايران
شب شهادت امام رضا (علبه السلام) هیئت مکتب الحسین (مشهد مقدس)
حاج مجتبی رمضانی و حاج اسلام میرزایی
مجتبی رمضانی : ای امید بیکرون (زمینه ی اول) صوتی با فرمت WMA
اسلام میرزایی : حسین وای (شور اول) صوتی با فرمت WMA
مجتبی رمضانی : رویای قطار مشهد (سنگین) صوتی با فرمت WMA
مجتبی رمضانی : سلطان (سنگین) صوتی با فرمت WMA
اسلام میرزایی : درده بی درمون (سنگین) صوتی با فرمت WMA
مجتبی رمضانی : مسافره شهر (شور) صوتی با فرمت WMA
مجتبی رمضانی : این دل همیشه (شور) صوتی با فرمت WMA
مجتبی رمضانی : شهدا شرمنده ایم (شور آخر) صوتی با فرمت WMA
یاعلی مدد - التماس دعا
ظهر شهادت امام رضا (علیه السلام) ۸۷ هیئت روضه الشهدا (مشهد مقدس)
حاج رحیم ابراهیمی و حاج عبدالرضا هلالی
یه خورده کیفیت فایها رو آوردم پایین تا حجمشون کمتر و راحت تر دانلود بشن
رحیم ابراهیمی : باز دلم یاده شش گوشه کرده صوتی با فرمت WMA
رحیم ابراهیمی : آسمونه نگاهم پر از ابر بهاره صوتی با فرمت WMA
رحیم ابراهیمی : منو خیمه ی ماتمو صوتی با فرمت WMA
یاعلی مدد - التماس دعا









